تبليغاتX
مهدی تمیزی

به نام خدای مهربان

   اینک در آستانه ی دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری ایران قرار گرفته ایم. طنزپردازان و هنرمندان کاریکاتوریست و تصویرگر نیز همچون دیگر گروه های جامعه برآنند تا با انتخاب هنرمند فرهیخته و سیاستمدار با تدبیر، ( جناب آقای میر حسین موسوی ) به عنوان رییس جمهور، راه اصلاحات ادامه پیدا کرده و جامعه ی ایرانی از بی تدبیری های سیاسی و فاصله گرفتن از فرهنگ و هنر نجات پیدا کند.

مهدی تمیزی

نماینده ی طنزپردازان و هنرمندان کاریکاتوریست و تصویرگر

 حامی میرحسین موسوی

 

مرتضی مشتاقی / سعید جانقربان/ علی محمدی/ امین مویدی/ زهره صادقیان/ حسین صافی/ مرتضا آکوچکیان/ رسول کمالی/ احسان خردمند/ حامد بذرافکن/ مهرداد عباسی/ آیت نادری/ پیام پورفلاح/ سعید بهداد/ امیر مومنی/ مهنام نجفی/ بهروز صادقی/ علی اسدی/ حسام دادخواه/ ریحانه کریمیان/ پری زنگنه/ الهام ایران نژاد/ سعید ترابی/ فرهاد بردبار/ محمدعلی خوشکام/ هاجر دهقانیان/ امیرمالک صالحی/ افروز رجایی/ حمید صادقیان/ محمدامین طغیانی/ مهری یاوری/ آسیه برهانی/ فرزانه توکلی/ سیمین تدین/ مصطفی ستاریان/ امین تویسرکانی/ حمید ربیعیان/ فرهاد نیک نسب/ عمان باطنی/ محمود فاتحیان/ مهدی نصر/ محمد بکرانی/ عباسعلی ذوالفقاری

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 1:7 توسط مهدی تمیزی |

ز سهم النفت ملت هیچ دانی        که می گفتند با اهل معانی

ز سهم الهسته ای هم نیست ما را        به قدر یک اتم سود و زیانی

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:21 توسط مهدی تمیزی |

سر سفره نان باید و نفت هم        نباشد که باشد کف و تفت هم

عجب کسب و کاری شد این چند سال        زیان آمد و سود آن رفت هم !

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:19 توسط مهدی تمیزی |

در کارگه هسته گری رفتم دوش        دیدم دو سه کیک زرد ، گویای خموش

ناگاه یکی رند براورد خروش        کو کله ی کم باد و سر پند نیوش


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:16 توسط مهدی تمیزی |

به جهت اینکه ریا و یا خدای نا کرده غیبتی  انجام نگیرد ، از بکار بردن هر گونه نام فرد ، گروه ، دسته ، حزب و حتی کشوری در این سروده خودداری شده است .

یک زمان حال عجیبی داشتیم                              بر زبان امن یجیبی داشتیم

ملت از احوال خود گیج و ملنگ                              بعد از آن اوضاع ناهمگون جنگ

آمدند و کم کمک سازی زدند                               چون چکاوک زیر آوازی زدند

دوره یی شد دوره ی سازندگی                            ابتدای دوره ی دارندگی

مملکت رو به جلو اما به زیر                                  ملت پا خورده از برنا و پیر

در همین اوقات و احوال خموش                             مرد خندانی بیامد بیخ گوش

از تساهل با تسامح گفت و گفت                          خاک روی مغز مردم را برفت

گفت و گو را آنقدر آغاز کرد                                   درزهای بسته یی را باز کرد

چاله هم خورد و فضا آلوده شد                             بیست میلیون رای ملت لوله شد

فرصتی محدود دارم excuse                                  خود بخوانید از جراید یا news

شاعر پرچانه را ترسم یکی                                  حد زند مانند مرد تنبکی

القرض دور نهم شد نم نمک                                نامزدهایی عزیز و بی کلک

دور اول رفت و دور دومی                                     گفته شد یک انتخاب مردمی

حرف هایی زد  یکی مرد عجیب                             باز آمد بر زبان امن یجیب

گفته از آنان که آقا زاده اند                                    مال ملت را به یغما داده اند

گفته از زیر و زبر آورده ام                                      صد وزیر تازه تر آورده ام

ضمن آن هم گفته بامدهای روز                             من نخواهم داد زور از خود بروز

دولتی سازم ز دین انباشته                                  از عدالت پروری گل کاشته

جان شاعر، یک شعار توپ داد                              قافیه کم بود ، شاعر سوپ داد

گفته  تک تک سفره ها نفتی کنم                         چشم دنیا را هش الهفتی کنم

لیکن ای فرمان ما در دست تو                             جاده مان افتاده در بن بست تو

ای تمام حرف هایت هسته یی                           غیر از این ما را ندادی بسته یی

کی کجا دانه درشتان را زدی                              ما نفهمیدیم ! شاید جا زدی

از وزیرانی قدر دادی نوید                                    دکترای حضرت والا پرید

حول راس ات هاله می بینی عمو !                      سفره ها مان را نمی بینی عمو !

درمیان هوچیان رندی نبود                                  تا بگوید شرح مفتاح کبود

بس کن ای شاعر شفاعت خواه و حج                ذکر ما  " الصبر و مفتاح الفرج "

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 13:8 توسط مهدی تمیزی |

ابوالفضل زروئي نصرآباد در ياداشتي براي درگذشت منوچهر احترامي مي‌گويد: اين روزها من از تماس صبح‌زود و زنگ يك‌ريز پيامك‌ها، بي‌پاسخ و بي‌خواندن، اول اشك مي‌ريزم.

ابوالفضل زروئي نصرآباد، شاعر و طنزپرداز، پس از درگذشت منوچهر احترامي، يادداشتي با عنوان «احترامي در راه بهشت ...» به خبرگزاري فارس، ارائه كرد.
در اين يادداشت آمده است: در انتخاب تيتر يا عنوان مطلب نيز شك دارم: «... آري زمستان بود و گل پژمرد...» يا: «باد ما را نيز خواهد برد» يا «احترامي مرد!» اين روزها من از تماس صبح‌زود و زنگ يك ريز پيامك‌ها، بي‌پاسخ و بي‌خواندن، اول اشك مي‌ريزم.
زروئي نصرآباد در ادامه يادداشت مي‌آورد: اينجا گل‌آقا، آن طرف شاپور، اين گوشه عمران صلاحي، آن طرف‌تر پورثاني، اين طرف شاهاني، آن سو... باز طنازان؛ سرسبز و دلباز است اينجا، اين بهشت تن‌پردازان.
وي خاطرنشان مي‌كند: استاد احترامي، آن مرد مهربان، با آن وجود ساده و آن طنز دلنشين، با خنده‌ها و شيطنت كودكانه‌اش، در طنز فارسي، نامي بزرگ و نادره‌اي جادوانه است. بي‌شك نبود مرد زبان‌آوري چون او، داغي هميشگي است؛ تسلي‌پذير نيست.
او در نقيضه‌سازي و انواع نظم و نثر، در عرصه پژوهش و تحقيق، در طنز كودكان، بنيانگذار يك روش منحصربه‌فرد و يك سبك تازه بود.
در برگ برگ طنز معاصر، تأثير ديدگاه و نوشتار آن بزرگ، بي‌شبهه ماندني است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 17:35 توسط مهدی تمیزی |

شماره ی سی و نه از مجموعه کتاب های مترو ، با عنوان راپورت های ملوکانه به بازار کتاب آمد . این کتاب ، تمام رنگی با قطع خشتی و در چهل و هشت صفحه به همت موسسه نشر شهر منتشر شده است . کتاب حاضر بخشی از طنزهای واقعی در دوران قاجاریه است که مهدی تمیزی آن را روایت و تصویرگری کرده و پس از کتاب طنز و شوخ طبعی در کشکول شیخ بهایی ، دومین اثر او در مجموعه کتاب های مترو می باشد . تمیزی در ابتدای کتاب آورده است :

. . . راپورت های ملوکانه ، مشتی از خروارها حکایت واقعی و طنزآمیز است که به پادشاهی قاجارها اشاره دارد . دوره یی حدود یکصد و سی سال ، که خاندانی بی کفایت بر ایران عزیز حکومت کرد . حکومتی که به غیر از فساد ، قتل ، غارت و تکه تکه کردن این بوم کهن ، خیانت ، ریا و شیادی را رواج داد . قرار است که خیلی کوتاه بنویسم . پس دیگر جز این چیزی نمی نویسم که : کارم از گریه گذشته است ، به آن می خندم . . .

اکنون چند حکایت از این مجموعه را می خوانیم :

   روزی ناصرالدین شاه قاجار به مازندران می رفت . وقتی رسیدند ، شاه سرش را از پنجره ی کالسکه بیرون آورد و به دریا نگاهی کرد و با تعجب به یکی از همراهان گفت : آن دیگر چیست ؟ . همراه چابلوس تعظیمی کرد و گفت : قربان ! بحر خزر شرفیاب شده است !

   ناصرالدین شاه بعد از شکار ، مشغول نهار خوردن شد . ناگهان در میان آش ها ، مگسی دید و با عصبانیت فریادی کشید و گفت : بیاوریدش این آشپزباشی را ! . آشپزباشی را که یک اصفهانی بود ، آنی پیش شاه آوردند . شاه با داد و فریاد گفت : این مگس که توی آش افتاده است را ندیدی ؟ . آشپزباشی تعظیمی کرد و گفت : قربانت شوم ! خاطر مبارک آسوده باشد ، مگر یک مگس چه قدر از یک آش را می تواند بخورد !

   از رسم های قاجارها این بود که در حضور شاه ، بالای گوش ها در زیر کلاه باشد . روزی از روزها هدایت الله وزیر دفتر ، با ناصرالدین شاه روبرو شد . شاه قاجار نگاهی خشم آلود به او کرد و با فریاد گفت : گوش هایت را زیر کلاه بگذار ! . وزیر دفتر آنی کلاه خود را تا زیر گوش هایش پایین کشید و گفت : تصدق قبله ی عالم گردم ! به چشم ، این هم گوش بنده که رفت زیر کلاه . ببینم کارهای مملکت با بردن گوش ها زیر کلاه درست می شود !

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:58 توسط مهدی تمیزی |

   رضا ارحام صدر ، پیش گام در تاتر کمدی انتقادی ایران ، عصر ۲۴ آذرماه از دنیای خاکی جدا شد ، که روحش شاد شاد باد . زمانی که وارد دانشگاه شدم ، او مدیر گروه تاتر بود . به قول مهدی ممیزان ( نویسنده ی بسیاری از تاتر های ارحام صدر ) که می گوید " شهرت ارحام صدر تنها مرهون بازی او نیست ، اخلاق انسانی او باعث پیشرفت او شد  " ، که روحش شاد ، درست می گفت . همیشه تشویق می کرد و با خوش خلقی دست همه را می گرفت . استاد محمد علی کشاورز در باره ی او می گوید " همانگونه که ما در موسیقی ایرانی سبک اصفهان داریم ، در تاتر هم سبک اصفهان داریم ، که ارحام صدر پایه گذار و شاخص آن است . " رضا در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۰۲ در اصفهان چشم به دنیا گشود و بعد از گذراندن شش کلاس ابتدایی وارد کالج شد . پس از دریافت سیکل ، راهی آبادان شده و دو سال در دانشکده ی نفت به تحصیل پرداخت اما به دلیل کسالت به اصفهان باز گشت و در سال ۱۳۲۴ دیپلم تجارت و در سال ۱۳۲۵ دیپلم ادبی گرفت . او در سال ۱۳۲۶ به استخدام شرکت بیمه ی ایران درآمد و سی و پنج سال در سمت های مختلف این شرکت خدمت کرد و سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد . ارحام در سال ۱۳۴۸ از دانشکده ی ادبیات اصفهان با مدرک لیسانس فارغ التحصیل شد . وی در سال ۱۳۴۷ ازدواج نمود و صاحب یک فرزند پسر و دو دختر گردید . رضا ارحام صدر ، شروع بازی بر صحنه ی تاتر را از سال ۱۳۲۴ در دبیرستان ادب شروع و پنج سال بعد در تاتر اصفهان که به مدیریت شادروان ناصر فرهمند اداره می شد ، کار حرفه یی را آغاز کرد . سپس وارد تاتر سپاهان شد و پس از تعطیلی هر دو مجموعه ، گروه هنری ارحام را در سینما تاتر پارس جلفای اصفهان تاسیس کرد . ارحام با دعوت از هنرمندان این رشته به مدت بیست سال برنامه های خود را یکی بهتر از دیگری به روی صحنه برد . از عزت الله انتظامی شنیدم که " در یک دوره ی نسبتا طولانی ، هر توریستی به اصفهان وارد می شد ، حتما در برنامه ی خود تماشای نمایش ارحام صدر را قرار می داد " ( مهر ۸۵ - اصفهان ) و علی نصیریان در باره ی وی می گوید " ارحام صدر را به عنوان یک الگو ، به عنوان یک نمونه ی خیلی واضح و روشن یک سبک و سیاق و یک نمایش ایرانی - که من روی این نمایش ایرانی تاکید می کنم - داریم . کسی که بتواند چند دهه ، هر شب مردم را در یک تماشاخانه یی با سیصد چهارصد نفر جمع کند و کام آنها را با خوشمزگی و شیرینی بازی و نمایش ، شیرین کند و آنها را با نقدهای اجتماعی متنبه کند و سال ها هم تداوم داشته باشد ، این کار کوچکی نبوده است . " رضا ارحام صدر در حدود ۱۷۶ تاتر و ۲۰ فیلم ساخته است . یادش به خیر ، می گفت : " وقتی تاتر من در اوج بود تکلیف کردند که بیا تهران ، گفتم : چرا ؟ گفتند این تاتر را بیاور تهران تا این همه علاقه مند پایتخت نشین هم ببینند . گفتم : آخر چرا هر چیزی در شهرستان ها خوب است باید به تهران برود ! بنده در این شهر به دنیا آمده ام ، در این شهر زندگی کرده ام و در این شهر هم باید دار فانی را وداع کنم . بنابراین من از اصفهان بیرون برو نیستم ! گفتند که اگر برای تو حکمی زدند چه می کنی ؟ گفتم : باز هم نمی آیم ! گفتند شرط خودت برای آمدن چیست ؟ گفتم : هر وقت دولت توانست منارجنبان را از کف قطع کند و در میان خیابان لاله زار بنشاند ، آن وقت بلندگو هم اعلام می کند که از امشب تاتر ارحام صدر در این مکان برنامه اجرا می کند ! . " ارحام صدر کارهایش را به صورت مقطعی و تنها برای معرفی به گوشه و کنار ایران می برد . او چندین اجرا نیز در اروپا و آمریکا داشته است است . جمشید مشایخی در نشستی به ارحام صدر چنین می گوید " سال ۱۳۳۷ که من در اداره ی تاتر بودم ، شما ( رضا ارحام صدر ) برای اجرای تاتر - وادنگ - به نفع یکی از جمعیت های خیریه ، به تهران آمدید . من سیزده شب به عنوان مهماندار در خدمت شما بودم . این عجیب است که من هر شب می خندیدم . هر شب هم همان تاتر را اجرا می کردید . ولی آنقدر شما هنرمندانه اجرا می کردید که می خندیدم . چیز عجیبی بود . وقتی خودم وارد عرصه ی هنر شدم ، فهمیدم که از ارحام صدر بالاتر نداریم . تنها کسی که مرا خندانده است ، ارحام صدر است . " وقت تنگ است . رضا ارحام صدر را صبح سه شنبه ( ۲۶/۹/۸۷ ) از مقابل صدا و سیمای استان اصفهان به سوی باغ رضوان خواهند برد و در قطعه ی هنرمندان به خاک خواهند سپرد . صبح عید غدیر خم یعنی چهارشنبه ( ۲۷/۹/۸۷ ) نیز مراسم ختم این هنرمند با اخلاق در مسجد سید اصفهان برگزار می گردد . افسوس ، همیشه زود دیر می شود . در یکی از اولین نمایشگاه های کاریکاتور در اصفهان ، چهره اش را کار کرده بودم . شور و حال و تشویق او از اولین محرک های من برای ادامه ی راه بود . بعد ها هم در جریان های طنز مکتوب در اصفهان ، مانند تاسیس حلقه ی طنز نصف جهان و یا اولین کتاب طنزآوران اصفهان هم که به نام ( نصفهان ) منتشر شد ، تشویق او کارگر بود . مطلب را به پایان ببرم با سخنی از مرتضی احمدی که می گوید " بی خود این ارحام صدر ، ارحام صدر نشده ، یک چیزهایی بوده ، من فکر می کنم ارحام صدر همیشه بوده و جاودان خواهد بود . . .  
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 2:16 توسط مهدی تمیزی |

عصر امروز یعنی چهار تا هفت شب هفدهم آذرماه ۱۳۸۷ در حوزه هنری تهران ، اثر گرانقدر استاد ابوالفضل زرویی نصرآباد به نام ( اصل مطلب ) مورد نقد و برسی قرار گرفت. این کتاب از سوی انتشارات همشهری ، در قطع رقعی ، ۱۷۵ صفحه ، ۳۳۰۰ نسخه و با قیمت ۱۴۰۰ تومان در سال ۱۳۸۶ منتشر شده است . استاد دکتر سید علی موسوی گرمارودی که مقدمه یی بر این کتاب دارند نیز به عنوان منتقد حضور داشته و مطالب بسیار مفیدی را عنوان نمودند . بخش هایی از مطالب استاد گرمارودی چنین است :

( . . . طنز ، فریاد کسی است که با نگاهی از ژرفا ، زخم هایی را بر تا جامعه و مردم می بیند و درد آن را بر تن خویش حس و ناگزیر فریاد می کند . اما چون حنجره یی زیبا دارد - که همان قریحه ی طنز اوست - مثل قناری ، فریادش به گوش ما شنیدنی و زیباست . بی هیچ تعارف ، امروز زرویی نصر آباد ، از خوش قریحه ترین طنز نویسان ایران است . تا روانشاد عمران صلاحی زنده بود ، فضل تقدم و حتی تقدم فضل در طنز با او بود . خاک بر آن شکرپاره خوش باد که تلخ ترین پدیده های ناهنجار اجتماعی و سیاسی را با شیرین ترین گفتار ، به نقد می کشید و اینک جای خالی او را زرویی پر خواهد کرد . . . امروز زرویی ، چون شاخه ی نورس اما پر بار ، در طنز ، پیش رو و پیشرو است و چونین باد که به قول ملک الشعرای بهار : وای بر جنگلی که هر کهنش     شاخه یی تازه در کنار نداشت . . . خوشبختانه زرویی هم قریحه ی طنز قوی دارد و هم به پرورش آن توجه و اعتنا می ورزد . برجسته ترین نشانه ی قریحه ی والای او در طنز ، کتاب تذکره المقامات اوست که در سال ۷۶ منتشر کرد و یکی از استوار ترین و ماندنی ترین نقیضه هایی است که در تاریخ طنز کشور به وجود آمده است . . . و حالا بپردازیم به اصل مطلب . . . زرویی در کتاب حاضر ، طنازی و شاعری را با هم جمع کرده است . . . همین که برای مثنوی بلند این کتاب ، وزن خوش رکابی مثل بحر خفیف مخبون محذوف - فاعلات مفاعلن فعلن - را انتخاب کرده است ، نشانه ی ذوق فطری اوست . . . باری ، در مثنوی اصل مطلب ، زرویی حدود پنجاه مطلب اصلی را در بحر خفیف ، خطاب به تنها فرزند شش ، هفت ساله ی خود - حسام الدین - سروده و هر مطلب را هر روز ، خوراک ستون طنز در یک شماره ی روزنامه ی همشهری کرده است . . . کار چشمگیر زرویی در این مثنوی این است که تمام کوشش را به کار برده تا خود را از سلطه ی ژورنالیسم برهاند و همین خوراک هر روزه را طوری تهیه کند که ماندنی هم باشد و غالبا توفیق یافته است . . . )

اکنون به مطلبی با عنوان ( در شرح " رسد آدمی به جایی " و واگذاری حق انتخاب به فرزند دلبند فرماید ) در صفحه های ۶۱ ، ۶۲ و ۶۳ کتاب توجه فرمایید :

پسرم ، گاه می شود که بشر     می شود از فرشته بالاتر

همچنین ، می شود که از انسان     به خدا شکوه می برد شیطان

از خدا ، گر نباشد اصلا ترس     آدمی ، می دهد به شیطان درس

گر به قدرت رسد ، چنان و چنین     کارها می کند ، بیا و ببین

من ندیدم به وقت ظلم و ستم     از خدا بی خبر تر از آدم

با طرب ، خانه می کند خناس     خاصه در سینه ی خدا نشناس

خواب قدرت که خواب خرگوشی ست     اولین مشکلش فراموشی ست

آن سئوال و صراط و آن سر پل     رود از یاد آدمی بالکل

وضع دیروز و بخت خاموش اش     همچنین ، می شود فراموش اش

نکند اعتنا به کس ، جایی     غافل از این که هست فردایی

به کسان ، لطف او شود شامل     شود از یاد بی کسان ، غافل

نکند وقت طرح لایحه یی     یادی از رفته یی ، به فاتحه یی

دل آدم که سرد و سخت شود     دیگر آدم ، سیاه بخت شود

در نهایت سلوک و سیری نیست     پشت آدم ، دعای خیری نیست

آن ریاست که خیر از آن پر زد     به خدا یک قران نمی ارزد

پیش ما نام نیک و نان و تره     خوشتر از لعنت و کباب بره

پس حساب و کتاب با خود تو     پسرم ، انتخاب ، با خود تو

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 2:36 توسط مهدی تمیزی |

 اعتماد ملی : اردشیر محصص از قافله سالاران کاریکاتور ، طرح و هنرهای تجسمی ایران ، پنجشنبه شب در سن هفتاد سالگی و در غربت ، پس از گذراندن دوران طولانی کسالت ، رخ در نقاب خاک کشید. این هنرمند پرآوازه ایرانی 18 شهریور 1317 از مادری شاعر و پدری قاضی در رشت به دنیا آمد . اردشیر 3 ساله بود که به همراه برادر بزرگ ترش به تماشای سریال مشهور ( بلای جان نازی ها ) رفته بود ، زمانی که از سینما برگشت در منزل از او درباره ی داستان فیلم سوالاتی کردند و چون او نمی توانست ماجرای فیلم را شرح دهد آنچه را دیده بود روی کاغذ طراحی کرد . این اولین طراحی محصص بود و آغاز راهی که بعدها او را به مشهورترن طراحان ایران و جهان مبدل ساخت . محصص در مجلات و روزنامه های مختلفی از جمله " کتاب جمعه " و " کیهان " به فعالیت مشغول شد .وی کتاب های زیادی منتشر که می توان به با اردشیر و صورتک هایش , اردشیر و هوای توفانی ، تشریفات ، شناسنامه ، لحظه ها ، وقایق اتفاقیه طرح آزاد ، کافرنامه ، دیباچه و تبریکات اشاره کرد . محصص به آثار استاینبرگ علاقه خاصی داشت و طنز در آثار بوش ، بروگل ، گویا ، دومیه ، انسور ، پیکاسو ، شاگال ، یونسکو ، بکت و فلینی را می ستود . او سال های پس از انقلاب را در نیویورک سپری کرد و بر اثر بیماری ، فلج شد . محصص تا انتها با وجود بیماری به خلق آثار کاریکاتور و طراحی پرداخت . آخرین نمایشگاه از آثارش طی خردادماه امسال در نیویورک برگزار شد .

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:35 توسط مهدی تمیزی |

کاریکاتورهای من را می توانید در آدرس زیر ببینید :

کارگاه

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:30 توسط مهدی تمیزی |

شماره ی جدید نشریه ی تخصصی طنز و کاریکاتور گفتار سبز منتشر شد.

در این شماره مقاله یی با عنوان زندگانی علامه جلال الدین همایی و طنزهای او را نوشته ام ، که می توانید بخوانید .

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:58 توسط مهدی تمیزی |

به تازگی شماره ی سی هفت  از مجموعه کتاب های مترو ، با عنوان طنز و شوخ طبعی در کشکول شیخ بهایی به بازار کتاب آمد . این کتاب ، تمام رنگی با قطع خشتی و در چهل و هشت صفحه به همت انتشارات شهر منتشر شده است . کتاب حاضر بخشی از طنز و شوخ طبع هایی است که مهدی تمیزی از کشکول شیخ بهایی بیرون کشیده و با روایت و تصویر گری خویش ، مهیا ساخته است . اکنون چند حکایت از این مجموعه را می خوانیم :

   مردی زمین اش را به مبلغی فروخت و در برابر آن اسبی خرید . حکیمی به او رسید و گفت : ( دانستی که چه معامله یی کردی ؟ چیزی را که به آن سرگین می دادی و در برابرش جو می گرفتی ، با چیزی عوض کردی که باید به آن جو بدهی و در برابرش سرگین بگیری ! )

   یکی از یکی دیگر درخواست کرد ، تا مبلغی را با مهلت یک ماهه به او قرض دهد . آن یکی گفت : ( اکنون مبلغی را که می خواهی ندارم . اما می توانم به جای یک ماه به تو یک سال مهلت بدهم ! )

   پارسایی مقداری گندم برای پیرمرد آسیابانی برد و به او گفت : ( هر چه سریع تر گندم های مرا آرد کن ، اگر نه نفرین می کنم تا الاغ تو به صورت سنگی درآید ) . آسیابان پیر ، نگاهی به او کرد و گفت : ( اگر راست می گویی ، الاغ را رها کن و دعا کن تا گندم هایت به صورت آرد درآید ! )

   مردی به صاحبخانه ی خود گفت : ( زحمت بکشید و ستون این سقف را تعمیر کنید ، که به شدت صدای شکستگی می کند ) . صاحبخانه گفت : ( نگران نباش ، ستون در حال ذکر گفتن است ! ) . مرد گفت : ( البته که نگران نیستم ، فقط می ترسم نازک دلی در او ایجاد شود و سجده کند ! )   

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:41 توسط مهدی تمیزی |

روبهی در راه سختی می گذشت        ناگهان از فرط پیری درگذشت

زاغکی هم با پنیرش بر درخت        گفت : لعنت بر دکان حال و بخت

بار اول او پنیرم را ربود        خر تر از من گو در این عالم نبود

آخر ای زاغک چرا منتر شدی        با تملق های ساده خر شدی

در همین هنگام روباهی دگر        گفت : جانم ای مسما ، ای جگر

ای سیه چشم و سیه ابرو ، سلام        ای سیه خال و سیه گیسو ، سلام

ای لب و منقار تو قند و نبات       بر من مسکین لبالب کن زکات

گونه هایت از حیا گل کرده است        گو که دارد جمله سرخاب الست

ای به قربان کت و کول و کمر        دیده ام هر شب تو را من در قمر

می روم تا قله تا بینم تو را        تا چو غنچه از چمن چینم تو را

لیک دستم کوته و رویت سراب        هی پر و خالی شود چشمم ز آب

زاغک ساده به خود گفتا چنین        روبه اول نگفتا این چنین

خاک بر گور تو زاغ بی کلاس        جمله یی گو تا نگردی آس و پاس

زاغک و آن قیل و قال و قار قار        می شود تکرار در این روزگار

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:42 توسط مهدی تمیزی |

   آن قدر بالای قبر خالی مرحوم میرزا رحمت الله شلوغ بود ، که خود آن مرحوم را نمی توانستند به قبرش برسانند . یک جوری زن و مرد و دوست و آشنا گریه می کردند که انگار همین حالا از انتها وارد دنیا شده اند و از پا آویزانشان کرده اند و هی بر پشت لزجشان می زنند ، تا همگی شان خوب درک کنند که به دنیا آمده اند .

به هر حال میرزا را با هزار زحمت به گودی قبرش رسانیدند و آقازاده ی بزرگ ، پایین رفت و با کمال احترام ، پدر را در میان قبر خوابانیدند . همه شیون می زدند . ناله می زدند . گریه می کردند . یکی دو تا هم به صورت های قشنگشان چنگ می کشیدند و آقازاده ی بزرگ ، همچنان در حال صاف کردن جای پدر بود . کارش که تمام شد ، دستش را به دست آقازاده ی کوچکتر داد و با یک حرکت از گودی قبر به بالا پرید . بالا پریدن همانا و همه ی آن سر و صداها خاموش شدن همان . چشم ها گشاد شده بود . حاجیه خانم که صحنه را دید ، جیغ بنفشی کشید و از هوش و حواس رفت . دختر ها که نمی دانستند چه کنند ، هر کدام بچه هایشان را در بغل گرفتند و عقب کشیدند . عروس ها سر به زیر شدند و دامادها در لابه لای عرق خجالت محو شدند . دوست و آشنا هم که توانسته بودند بیشتر به قبر نزدیک شوند ، با خودشان کلنجار می رفتند تا صدای خنده شان بلن نشود . آقازاده ی کوچکتر ، رو کرد به آقازاده ی بزرگتر و چند مرتبه بریده بریده گفت : داداش ! آقاجان رو . . . آقاجان رو  نیگاه کن . . . آقا جان . . . !

آقازاده ی بزرگ از برخورد جماعت ، دیگه داشت از کوره در می رفت . خوب ، حق داشت . چون فقط او بود که هنوز داخل قبر را بعد از بالا پریدنش ندیده بود . پس برگشت تا خودش مسئله را برسی کند .

میرزا رحمت الله ، عریان و پاکیزه در میان گودی قبرش آرام خوابیده بود و کفن چسبیده به آدامس کف کفش آقازاده ی بزرگ ، از لب قبر تا بالای سر آن مرحوم گسترده شده بود .

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:53 توسط مهدی تمیزی |

بوی بدی می آید

جاده پیچ می خورد

اتومبیل هم

گویا روباهی رهگذر ، دل پیچه داشته است .

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:23 توسط مهدی تمیزی |

خرگوش از خواب ، بی تاب است

و راننده از بوی خوش دختری در صندلی شماره ی ۳ 

خرگوش صورتی به آیینه آویزان

و دختر به صندلی شماره ی ۲

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:22 توسط مهدی تمیزی |

پیر مردی در صندلی فرو رفته

پیر زنی هم در کنارش .

وحشت از شب ،

آنها را در بر گرفته است .

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:18 توسط مهدی تمیزی |

سفر با اتوبوس چیز خوبی است

آن هم با دنده ی دو ،

و عرق های شوری در لا .

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:15 توسط مهدی تمیزی |

در مکتب رویا صدر واقع در حوزه هنری تهران گفته شد :

تاریخچه ی ساده ی پل و پل سازی بر می گردد به عبور و مرور عده یی که می خواستند از سویی به سوی دیگر بروند . این تاریخ تنها به عبور از روی پل اشاره دارد و به همین دلیل ، زیر پل به مرور جایگاه خوش آیندی پیدا نکرد ، یا بهتر بگویم که جایگاه خوش آینده یی پیدا نکرد . به هر حال همین رو به روی در حوزه هنری تهران ، عده یی جویای کار ، کلام خدا را به پایه ی پل نوشته اند . نمی دانم که جایگاه رو و زیر تغییر کرده یا که جایگاه ، زیر و رو شده است !   

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 14:56 توسط مهدی تمیزی |

   برج جهان نما ، این سمبل اقتدار حاکمیت پول و قدرت در مقابل فرهنگ ، آه از نهاد هر دوست دار ایران بر می آورد . استاد محمود فرشچیان گریه کرد و گفت که چه چیز این برج تجاری شبیه اصفهان است . وقتی حتی یک متر کاشی در آن وجود ندارد ! . . . نه گونه ی معماری ، نه گونه ی تزیین و نه هیچ چیز دیگر . آنچه پیداست ، برجی است که نمای نصف جهان را آلوده کرده است . . .

ای خردمند عاقل و دانا        قصه ی این جهان نما خوانا

قصه ی شهر اصفهان ، منظوم        گوش می کن چو در غلطانا

از قضا و بلا یکی برجی        راست شد در دل صفاهانا

دامنش لکه دار و پلید        پی زده با بتن چو چنگانا

هیکلش پهن و هیبت اش دیوی        همه عالم ز او هراسانا

سر این سفره چون نهادی پا        خسته شد زنده رود جوشانا

چارباغ از حضور او دلگیر        پل و کاخ و منار جنبانا

بد تر از حمله ی مغول شاید        حمله ی بربران و افغانا

روزی اندر حریم شهر شدی        از یرای شکار جانانا

دشمن بی مثال فرهنگی        خاک بر فرق قهرمانانا

رجل مملکت به خوابی چند        چند چندان که بی طلوعانا

بارها در جراید دنیا        گفته شد تا به حد گریانا

از یونسکو پیام می آید        که شده رو به رو به میدانا

نام نقش و نگار بر باد است        از فضاحت که گشته عریانا

بار الها که توبه می باید        آن رجالی که ساکت اندانا

نام نقش جهان چو خط زده شد        روی آن فاتحه تو برخوانا

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:24 توسط مهدی تمیزی |

   نیمه شبی ابر و بادی به صفاهان رسیدیم . بلا به دور . شهریست که چون خر به گل مانده و زیر هر دندانی جگر داده . پیش تر ها آب و هوایی خوش داشت . و هر کجا ده گز سوراخ فرو برند پساب کارخانه یی بیرون آید . و شهر بی در و پیکرتنها به دیوار بلند حاشا می نازد . شهر که چه عرض کنیم . از دروازه ها با تی پای بیرون پریده و تکه تکه اش به تپه یی هم جوار چکیده و با آهن و سیمان روییده . و در شهر خیابان های تنگ و پیچ اندر پیچ و بناهایی سیخکی و دیکر هیچ . و در میان شهر میدان و مسجد و عمارت های نیکو ندیدیم . الا منقوش بر مقواهای براقی که کارت پستال می گفتند . از جهت اینکه به یادگار بدانیم که ما که بودیم که ! و بازارهای بسیار دیدیم از آن دلالان که اندر آن همه قسم دلال بود . در خدمت گذاری آماده . و چاک دهان دیدیم دریده . و سوی چشم دیدیم تنگ . و خفت گوش دیدیم کیپ . و جاهای دیگر دیدیم شطرنجی ! و همه محله ها را برج و برجک های معوج بود . و درزی بود که آن را خیابان می گفتند و عرضی از آن درز که به جای پارکینگ می فروختند . و حجره هایی دیدیم مملو از صنایع دستی و غیر دستی شرق دور . و قطاری که به پر و پای تاریخ پیچیده بود . و پس و پیش ما را قحطی عظیمی افتاده بود . و مردم آنجا هیچ نمی گفتند ! و در همه ی زمین پارسی جویان شوربایی نخود نماتر از اصفهان ندیدیم . و گفتند : اگر یک وجب ملک به کف آری تباه نشود که بهتر از هنر و همت است و به سالی نکشیده چنان چندت چندین و چند شود که مپرس . و دیدیم که خر نداند قیمت قند و نبات ! پس چندین بار خورشید و ماه دیدیم نهان شده در لابه لای دود و غبار و از شهر خارج شدیم . . .   

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 9:9 توسط مهدی تمیزی |

یک شب لب زنده رود بگذشت        لیلای بزک نموده ی مشت

ست کرده لباس و کیف و کفشی        ول داده به چشم دل درفشی

پوشیده چنان لباس تنگی        صد کشته دهد قشون جنگی

بر بسته به کیف خود عروسک        هی داده از آن به دیده بوسک

از تق تق کفش خوش تراشش        جفتک زده ام به دیگ آشش

موهای مجعدش پس و پیش        جان را ببرد به حال تشویش

سرخاب و رژ و پنکک و ریمل        فک را ز پس کله کند ول

بوی دو سه عطر و ادکلن نیز        هوش از سر جنس نر برد تیز

در آن شب خسته ی صفاهان       مجنون به طرف نوشت برهان

زیبای زمانه بوده لیلی        فرهنگ و فسانه بوده لیلی

شایسته نباشدش که امروز        تی پای زند به حال دیروز

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 8:45 توسط مهدی تمیزی |

به جایی تکیه کردی روضه گفتی        همان درویش دست و پا چلفتی

که ای مردم حقیقت ها نه این است        گمان دارید این دنیا همین است

سحر بایس که از بالش جدا شید        به دنبالی خریدی شیر باشید

سپس نان و پنیر و حبه قندی        الهی مملکت یکجا بگندی

که از هر چیز در آغوش داری        برای اجنبی وا می گذاری

ز شیرین صورتان تا عشق فرهاد        ز شیر مرغ و جان آدمی زاد

ز کنج دره ها تا قله ی قاف        ز اطراف وطن تا مرکز ناف

عجب این مملکت سکان ندارد        برای کسب خوش دکان ندارد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 8:32 توسط مهدی تمیزی |

گفت درویشی لب زاینده رود

ای عجب احوال شهرم این حدود

بس که پل از بهر امت ساختند

امت بیچاره تنبان باختند

ساز خوش آهنگ دولت در نواست

هر دو لنگ جیب ملت در هواست

از حساب دولتی دم می زنند

مال بیت المال را هم می زنند

پل چه گویم شارعی بی فایده

لا سر و لا سینه و لا قائده

تحت پل در کوچه یی بن بست شد

راس آن هم زورکی پیوست شد

ای بسا در بین پل ها صف زدند

از برای افتتاحش کف زدند

در میان هوچیان رندی نبود

تا بگوید شرح مفتاح کبود

گفت درویش از سر دلواپسی

روی پل گاوت بزاید می رسی

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 22:26 توسط مهدی تمیزی |

    • با نهایت پوزش از حذف ردیف
    • می توانید به حساب بی خط و ربطی اوضاع شهر و کشورمان بگذارید
    • همچنین اجازه آن را دارید که به حساب منار بگذارید و یا گنجشک.

 اصفهان شهر بی خط و ربطی ست

 مثل ربط مناره با گنجشک

و خصوصا که الغرض امروز

آنفولانزا گرفته این گنجشک

شهر صد فرقه های معوج و کج

روده های شکمبه ی گنجشک

هر خیابان ز تنگی و تاری

قفسی حول و دور این گنجشک

مثلا شه شهر فرهنگ است

گور بابای جیک جیک گنجشک

 برج و بار و مثال تیغ و خلال

سیخکی رفته در ته گنجشک

مترو یی می زنند و می سازند

بیخ لنگ نحیف این گنجشک

بی جهت خواهرش نخواندندش

با دو صد شهرهای بی گنجشک  

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:21 توسط مهدی تمیزی |

دمت گرم و سرت خوش هست آری ؟

گمانم رفته پوزت لای گاری . . .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:56 توسط مهدی تمیزی |