دمت گرم و سرت خوش هست آری ؟
گمانم رفته پوزت لای گاری . . .
یک شبی لیلی لبش تبخال زد
حضرت مجنون به گردش بال زد
لیلی آن شب گو که خوابی دیده بود
دزدکی شاخه گلی را چیده بود
تا برای حضرتش باز آورد
در پی اش جام می و ساز آورد
رقص چاچایی کند در پیش او
ژل بمالد در میان ریش او
حضرتش را هی نوازش ها کند
دکمه ی سر آستینش وا کند
زلف خود را فرش سازد بهر او
تا نباشد شرعا" اینجا قهر او
لیک هنگامی که گل را چیده است
بی گمانم شهرداری دیده است
اولا" یک فحش آب و دانه دار
مثل اسهال کلاغی روی بار
در پی اش تی پای افتد بی امان
ای امان از دست تی پای زمان
گر نیابی پارتی در آن حدود
می روی در پای گل ها جای کود
طفلکی لیلی پرید از خواب و گفت :
باز تبخالی به لب دارم کلفت