تبليغاتX
مهدی تمیزی
روبهی در راه سختی می گذشت        ناگهان از فرط پیری درگذشت

زاغکی هم با پنیرش بر درخت        گفت : لعنت بر دکان حال و بخت

بار اول او پنیرم را ربود        خر تر از من گو در این عالم نبود

آخر ای زاغک چرا منتر شدی        با تملق های ساده خر شدی

در همین هنگام روباهی دگر        گفت : جانم ای مسما ، ای جگر

ای سیه چشم و سیه ابرو ، سلام        ای سیه خال و سیه گیسو ، سلام

ای لب و منقار تو قند و نبات       بر من مسکین لبالب کن زکات

گونه هایت از حیا گل کرده است        گو که دارد جمله سرخاب الست

ای به قربان کت و کول و کمر        دیده ام هر شب تو را من در قمر

می روم تا قله تا بینم تو را        تا چو غنچه از چمن چینم تو را

لیک دستم کوته و رویت سراب        هی پر و خالی شود چشمم ز آب

زاغک ساده به خود گفتا چنین        روبه اول نگفتا این چنین

خاک بر گور تو زاغ بی کلاس        جمله یی گو تا نگردی آس و پاس

زاغک و آن قیل و قال و قار قار        می شود تکرار در این روزگار

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:42 توسط مهدی تمیزی |

   آن قدر بالای قبر خالی مرحوم میرزا رحمت الله شلوغ بود ، که خود آن مرحوم را نمی توانستند به قبرش برسانند . یک جوری زن و مرد و دوست و آشنا گریه می کردند که انگار همین حالا از انتها وارد دنیا شده اند و از پا آویزانشان کرده اند و هی بر پشت لزجشان می زنند ، تا همگی شان خوب درک کنند که به دنیا آمده اند .

به هر حال میرزا را با هزار زحمت به گودی قبرش رسانیدند و آقازاده ی بزرگ ، پایین رفت و با کمال احترام ، پدر را در میان قبر خوابانیدند . همه شیون می زدند . ناله می زدند . گریه می کردند . یکی دو تا هم به صورت های قشنگشان چنگ می کشیدند و آقازاده ی بزرگ ، همچنان در حال صاف کردن جای پدر بود . کارش که تمام شد ، دستش را به دست آقازاده ی کوچکتر داد و با یک حرکت از گودی قبر به بالا پرید . بالا پریدن همانا و همه ی آن سر و صداها خاموش شدن همان . چشم ها گشاد شده بود . حاجیه خانم که صحنه را دید ، جیغ بنفشی کشید و از هوش و حواس رفت . دختر ها که نمی دانستند چه کنند ، هر کدام بچه هایشان را در بغل گرفتند و عقب کشیدند . عروس ها سر به زیر شدند و دامادها در لابه لای عرق خجالت محو شدند . دوست و آشنا هم که توانسته بودند بیشتر به قبر نزدیک شوند ، با خودشان کلنجار می رفتند تا صدای خنده شان بلن نشود . آقازاده ی کوچکتر ، رو کرد به آقازاده ی بزرگتر و چند مرتبه بریده بریده گفت : داداش ! آقاجان رو . . . آقاجان رو  نیگاه کن . . . آقا جان . . . !

آقازاده ی بزرگ از برخورد جماعت ، دیگه داشت از کوره در می رفت . خوب ، حق داشت . چون فقط او بود که هنوز داخل قبر را بعد از بالا پریدنش ندیده بود . پس برگشت تا خودش مسئله را برسی کند .

میرزا رحمت الله ، عریان و پاکیزه در میان گودی قبرش آرام خوابیده بود و کفن چسبیده به آدامس کف کفش آقازاده ی بزرگ ، از لب قبر تا بالای سر آن مرحوم گسترده شده بود .

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:53 توسط مهدی تمیزی |

بوی بدی می آید

جاده پیچ می خورد

اتومبیل هم

گویا روباهی رهگذر ، دل پیچه داشته است .

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:23 توسط مهدی تمیزی |

خرگوش از خواب ، بی تاب است

و راننده از بوی خوش دختری در صندلی شماره ی ۳ 

خرگوش صورتی به آیینه آویزان

و دختر به صندلی شماره ی ۲

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:22 توسط مهدی تمیزی |

پیر مردی در صندلی فرو رفته

پیر زنی هم در کنارش .

وحشت از شب ،

آنها را در بر گرفته است .

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:18 توسط مهدی تمیزی |

سفر با اتوبوس چیز خوبی است

آن هم با دنده ی دو ،

و عرق های شوری در لا .

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:15 توسط مهدی تمیزی |