تبليغاتX
مهدی تمیزی
ابوالفضل زروئي نصرآباد در ياداشتي براي درگذشت منوچهر احترامي مي‌گويد: اين روزها من از تماس صبح‌زود و زنگ يك‌ريز پيامك‌ها، بي‌پاسخ و بي‌خواندن، اول اشك مي‌ريزم.

ابوالفضل زروئي نصرآباد، شاعر و طنزپرداز، پس از درگذشت منوچهر احترامي، يادداشتي با عنوان «احترامي در راه بهشت ...» به خبرگزاري فارس، ارائه كرد.
در اين يادداشت آمده است: در انتخاب تيتر يا عنوان مطلب نيز شك دارم: «... آري زمستان بود و گل پژمرد...» يا: «باد ما را نيز خواهد برد» يا «احترامي مرد!» اين روزها من از تماس صبح‌زود و زنگ يك ريز پيامك‌ها، بي‌پاسخ و بي‌خواندن، اول اشك مي‌ريزم.
زروئي نصرآباد در ادامه يادداشت مي‌آورد: اينجا گل‌آقا، آن طرف شاپور، اين گوشه عمران صلاحي، آن طرف‌تر پورثاني، اين طرف شاهاني، آن سو... باز طنازان؛ سرسبز و دلباز است اينجا، اين بهشت تن‌پردازان.
وي خاطرنشان مي‌كند: استاد احترامي، آن مرد مهربان، با آن وجود ساده و آن طنز دلنشين، با خنده‌ها و شيطنت كودكانه‌اش، در طنز فارسي، نامي بزرگ و نادره‌اي جادوانه است. بي‌شك نبود مرد زبان‌آوري چون او، داغي هميشگي است؛ تسلي‌پذير نيست.
او در نقيضه‌سازي و انواع نظم و نثر، در عرصه پژوهش و تحقيق، در طنز كودكان، بنيانگذار يك روش منحصربه‌فرد و يك سبك تازه بود.
در برگ برگ طنز معاصر، تأثير ديدگاه و نوشتار آن بزرگ، بي‌شبهه ماندني است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 17:35 توسط مهدی تمیزی |

شماره ی سی و نه از مجموعه کتاب های مترو ، با عنوان راپورت های ملوکانه به بازار کتاب آمد . این کتاب ، تمام رنگی با قطع خشتی و در چهل و هشت صفحه به همت موسسه نشر شهر منتشر شده است . کتاب حاضر بخشی از طنزهای واقعی در دوران قاجاریه است که مهدی تمیزی آن را روایت و تصویرگری کرده و پس از کتاب طنز و شوخ طبعی در کشکول شیخ بهایی ، دومین اثر او در مجموعه کتاب های مترو می باشد . تمیزی در ابتدای کتاب آورده است :

. . . راپورت های ملوکانه ، مشتی از خروارها حکایت واقعی و طنزآمیز است که به پادشاهی قاجارها اشاره دارد . دوره یی حدود یکصد و سی سال ، که خاندانی بی کفایت بر ایران عزیز حکومت کرد . حکومتی که به غیر از فساد ، قتل ، غارت و تکه تکه کردن این بوم کهن ، خیانت ، ریا و شیادی را رواج داد . قرار است که خیلی کوتاه بنویسم . پس دیگر جز این چیزی نمی نویسم که : کارم از گریه گذشته است ، به آن می خندم . . .

اکنون چند حکایت از این مجموعه را می خوانیم :

   روزی ناصرالدین شاه قاجار به مازندران می رفت . وقتی رسیدند ، شاه سرش را از پنجره ی کالسکه بیرون آورد و به دریا نگاهی کرد و با تعجب به یکی از همراهان گفت : آن دیگر چیست ؟ . همراه چابلوس تعظیمی کرد و گفت : قربان ! بحر خزر شرفیاب شده است !

   ناصرالدین شاه بعد از شکار ، مشغول نهار خوردن شد . ناگهان در میان آش ها ، مگسی دید و با عصبانیت فریادی کشید و گفت : بیاوریدش این آشپزباشی را ! . آشپزباشی را که یک اصفهانی بود ، آنی پیش شاه آوردند . شاه با داد و فریاد گفت : این مگس که توی آش افتاده است را ندیدی ؟ . آشپزباشی تعظیمی کرد و گفت : قربانت شوم ! خاطر مبارک آسوده باشد ، مگر یک مگس چه قدر از یک آش را می تواند بخورد !

   از رسم های قاجارها این بود که در حضور شاه ، بالای گوش ها در زیر کلاه باشد . روزی از روزها هدایت الله وزیر دفتر ، با ناصرالدین شاه روبرو شد . شاه قاجار نگاهی خشم آلود به او کرد و با فریاد گفت : گوش هایت را زیر کلاه بگذار ! . وزیر دفتر آنی کلاه خود را تا زیر گوش هایش پایین کشید و گفت : تصدق قبله ی عالم گردم ! به چشم ، این هم گوش بنده که رفت زیر کلاه . ببینم کارهای مملکت با بردن گوش ها زیر کلاه درست می شود !

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:58 توسط مهدی تمیزی |