. . . راپورت های ملوکانه ، مشتی از خروارها حکایت واقعی و طنزآمیز است که به پادشاهی قاجارها اشاره دارد . دوره یی حدود یکصد و سی سال ، که خاندانی بی کفایت بر ایران عزیز حکومت کرد . حکومتی که به غیر از فساد ، قتل ، غارت و تکه تکه کردن این بوم کهن ، خیانت ، ریا و شیادی را رواج داد . قرار است که خیلی کوتاه بنویسم . پس دیگر جز این چیزی نمی نویسم که : کارم از گریه گذشته است ، به آن می خندم . . .
اکنون چند حکایت از این مجموعه را می خوانیم :
روزی ناصرالدین شاه قاجار به مازندران می رفت . وقتی رسیدند ، شاه سرش را از پنجره ی کالسکه بیرون آورد و به دریا نگاهی کرد و با تعجب به یکی از همراهان گفت : آن دیگر چیست ؟ . همراه چابلوس تعظیمی کرد و گفت : قربان ! بحر خزر شرفیاب شده است !
ناصرالدین شاه بعد از شکار ، مشغول نهار خوردن شد . ناگهان در میان آش ها ، مگسی دید و با عصبانیت فریادی کشید و گفت : بیاوریدش این آشپزباشی را ! . آشپزباشی را که یک اصفهانی بود ، آنی پیش شاه آوردند . شاه با داد و فریاد گفت : این مگس که توی آش افتاده است را ندیدی ؟ . آشپزباشی تعظیمی کرد و گفت : قربانت شوم ! خاطر مبارک آسوده باشد ، مگر یک مگس چه قدر از یک آش را می تواند بخورد !
از رسم های قاجارها این بود که در حضور شاه ، بالای گوش ها در زیر کلاه باشد . روزی از روزها هدایت الله وزیر دفتر ، با ناصرالدین شاه روبرو شد . شاه قاجار نگاهی خشم آلود به او کرد و با فریاد گفت : گوش هایت را زیر کلاه بگذار ! . وزیر دفتر آنی کلاه خود را تا زیر گوش هایش پایین کشید و گفت : تصدق قبله ی عالم گردم ! به چشم ، این هم گوش بنده که رفت زیر کلاه . ببینم کارهای مملکت با بردن گوش ها زیر کلاه درست می شود !
جاده پیچ می خورد
اتومبیل هم
گویا روباهی رهگذر ، دل پیچه داشته است .
و راننده از بوی خوش دختری در صندلی شماره ی ۳
خرگوش صورتی به آیینه آویزان
و دختر به صندلی شماره ی ۲
پیر زنی هم در کنارش .
وحشت از شب ،
آنها را در بر گرفته است .
آن هم با دنده ی دو ،
و عرق های شوری در لا .
ست کرده لباس و کیف و کفشی ول داده به چشم دل درفشی
پوشیده چنان لباس تنگی صد کشته دهد قشون جنگی
بر بسته به کیف خود عروسک هی داده از آن به دیده بوسک
از تق تق کفش خوش تراشش جفتک زده ام به دیگ آشش
موهای مجعدش پس و پیش جان را ببرد به حال تشویش
سرخاب و رژ و پنکک و ریمل فک را ز پس کله کند ول
بوی دو سه عطر و ادکلن نیز هوش از سر جنس نر برد تیز
در آن شب خسته ی صفاهان مجنون به طرف نوشت برهان
زیبای زمانه بوده لیلی فرهنگ و فسانه بوده لیلی
شایسته نباشدش که امروز تی پای زند به حال دیروز
یک شبی لیلی لبش تبخال زد
حضرت مجنون به گردش بال زد
لیلی آن شب گو که خوابی دیده بود
دزدکی شاخه گلی را چیده بود
تا برای حضرتش باز آورد
در پی اش جام می و ساز آورد
رقص چاچایی کند در پیش او
ژل بمالد در میان ریش او
حضرتش را هی نوازش ها کند
دکمه ی سر آستینش وا کند
زلف خود را فرش سازد بهر او
تا نباشد شرعا" اینجا قهر او
لیک هنگامی که گل را چیده است
بی گمانم شهرداری دیده است
اولا" یک فحش آب و دانه دار
مثل اسهال کلاغی روی بار
در پی اش تی پای افتد بی امان
ای امان از دست تی پای زمان
گر نیابی پارتی در آن حدود
می روی در پای گل ها جای کود
طفلکی لیلی پرید از خواب و گفت :
باز تبخالی به لب دارم کلفت