نیمه شبی ابر و بادی به صفاهان رسیدیم . بلا به دور . شهریست که چون خر به گل مانده و زیر هر دندانی جگر داده . پیش تر ها آب و هوایی خوش داشت . و هر کجا ده گز سوراخ فرو برند پساب کارخانه یی بیرون آید . و شهر بی در و پیکرتنها به دیوار بلند حاشا می نازد . شهر که چه عرض کنیم . از دروازه ها با تی پای بیرون پریده و تکه تکه اش به تپه یی هم جوار چکیده و با آهن و سیمان روییده . و در شهر خیابان های تنگ و پیچ اندر پیچ و بناهایی سیخکی و دیکر هیچ . و در میان شهر میدان و مسجد و عمارت های نیکو ندیدیم . الا منقوش بر مقواهای براقی که کارت پستال می گفتند . از جهت اینکه به یادگار بدانیم که ما که بودیم که ! و بازارهای بسیار دیدیم از آن دلالان که اندر آن همه قسم دلال بود . در خدمت گذاری آماده . و چاک دهان دیدیم دریده . و سوی چشم دیدیم تنگ . و خفت گوش دیدیم کیپ . و جاهای دیگر دیدیم شطرنجی ! و همه محله ها را برج و برجک های معوج بود . و درزی بود که آن را خیابان می گفتند و عرضی از آن درز که به جای پارکینگ می فروختند . و حجره هایی دیدیم مملو از صنایع دستی و غیر دستی شرق دور . و قطاری که به پر و پای تاریخ پیچیده بود . و پس و پیش ما را قحطی عظیمی افتاده بود . و مردم آنجا هیچ نمی گفتند ! و در همه ی زمین پارسی جویان شوربایی نخود نماتر از اصفهان ندیدیم . و گفتند : اگر یک وجب ملک به کف آری تباه نشود که بهتر از هنر و همت است و به سالی نکشیده چنان چندت چندین و چند شود که مپرس . و دیدیم که خر نداند قیمت قند و نبات ! پس چندین بار خورشید و ماه دیدیم نهان شده در لابه لای دود و غبار و از شهر خارج شدیم . . .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 9:9 توسط مهدی تمیزی
|