ای خردمند عاقل و دانا قصه ی این جهان نما خوانا
قصه ی شهر اصفهان ، منظوم گوش می کن چو در غلطانا
از قضا و بلا یکی برجی راست شد در دل صفاهانا
دامنش لکه دار و پلید پی زده با بتن چو چنگانا
هیکلش پهن و هیبت اش دیوی همه عالم ز او هراسانا
سر این سفره چون نهادی پا خسته شد زنده رود جوشانا
چارباغ از حضور او دلگیر پل و کاخ و منار جنبانا
بد تر از حمله ی مغول شاید حمله ی بربران و افغانا
روزی اندر حریم شهر شدی از یرای شکار جانانا
دشمن بی مثال فرهنگی خاک بر فرق قهرمانانا
رجل مملکت به خوابی چند چند چندان که بی طلوعانا
بارها در جراید دنیا گفته شد تا به حد گریانا
از یونسکو پیام می آید که شده رو به رو به میدانا
نام نقش و نگار بر باد است از فضاحت که گشته عریانا
بار الها که توبه می باید آن رجالی که ساکت اندانا
نام نقش جهان چو خط زده شد روی آن فاتحه تو برخوانا