تبليغاتX
مهدی تمیزی - آخزین ماجرای میرزا رحمت الله
   آن قدر بالای قبر خالی مرحوم میرزا رحمت الله شلوغ بود ، که خود آن مرحوم را نمی توانستند به قبرش برسانند . یک جوری زن و مرد و دوست و آشنا گریه می کردند که انگار همین حالا از انتها وارد دنیا شده اند و از پا آویزانشان کرده اند و هی بر پشت لزجشان می زنند ، تا همگی شان خوب درک کنند که به دنیا آمده اند .

به هر حال میرزا را با هزار زحمت به گودی قبرش رسانیدند و آقازاده ی بزرگ ، پایین رفت و با کمال احترام ، پدر را در میان قبر خوابانیدند . همه شیون می زدند . ناله می زدند . گریه می کردند . یکی دو تا هم به صورت های قشنگشان چنگ می کشیدند و آقازاده ی بزرگ ، همچنان در حال صاف کردن جای پدر بود . کارش که تمام شد ، دستش را به دست آقازاده ی کوچکتر داد و با یک حرکت از گودی قبر به بالا پرید . بالا پریدن همانا و همه ی آن سر و صداها خاموش شدن همان . چشم ها گشاد شده بود . حاجیه خانم که صحنه را دید ، جیغ بنفشی کشید و از هوش و حواس رفت . دختر ها که نمی دانستند چه کنند ، هر کدام بچه هایشان را در بغل گرفتند و عقب کشیدند . عروس ها سر به زیر شدند و دامادها در لابه لای عرق خجالت محو شدند . دوست و آشنا هم که توانسته بودند بیشتر به قبر نزدیک شوند ، با خودشان کلنجار می رفتند تا صدای خنده شان بلن نشود . آقازاده ی کوچکتر ، رو کرد به آقازاده ی بزرگتر و چند مرتبه بریده بریده گفت : داداش ! آقاجان رو . . . آقاجان رو  نیگاه کن . . . آقا جان . . . !

آقازاده ی بزرگ از برخورد جماعت ، دیگه داشت از کوره در می رفت . خوب ، حق داشت . چون فقط او بود که هنوز داخل قبر را بعد از بالا پریدنش ندیده بود . پس برگشت تا خودش مسئله را برسی کند .

میرزا رحمت الله ، عریان و پاکیزه در میان گودی قبرش آرام خوابیده بود و کفن چسبیده به آدامس کف کفش آقازاده ی بزرگ ، از لب قبر تا بالای سر آن مرحوم گسترده شده بود .

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:53 توسط مهدی تمیزی |